بالاخره تمام شد . سردبيري موقت خودم را ميگويم. ديشب تا ساعت 10:30 در ØªØØ±ÙŠØ±ÙŠÙ‡ روزنامه خراسان بودم . وقتي نسخه نهايي را براي امضا آوردند انگار يك كوه بزرگ از دوشم برداشته شد . راستي كلي مطلب اضاÙ�Ù‡ آوردم كه توي صÙ�ØÙ‡ ها جا نشد . ØØªÙŠ ØµÙ�ØÙ‡ آراهاي روزنامه خراسان هم شاكي شده بودند . Ù�علا كه بخير گذشت ولي از يك جاي ديگر ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ Ù…ÙŠØªØ±Ø³Ù…: يك Ù‡Ù�ته است لاي كتابهايم را باز نكرده ام . كلاس ها را هم كه كجدار Ùˆ مريز ميروم با اين 20 ÙˆØ§ØØ¯ Ø®Ù�Ù† (طراØÙŠ Ø§Ø¬Ø²Ø§ 2- مقاومت Ù…ØµØ§Ù„Ø 2- طراØÙŠ Ù…Ù‡Ù†Ø¯Ø³ÙŠ Ùˆ...)با هوارتا پروژه خواسته Ùˆ ناخواسته خدا آخر Ùˆ عاقبت من را بخير كناد!!!!
Saturday, October 12, 2002
Friday, October 11, 2002
امروز از خ�ن ترين روزهاي عمرم بود ، به قول معرو� وقني آب سربالا بره قورباغه ه�ت تير كش ميشه(من هم در غياب بزرگان شدم سردبير يك ه�ته نامه درپيت!)
بيمرام ها بزرگان مستعÙ�ÙŠ هم ØØ§Ø¶Ø± نشدند يك خط مطلب بنويسند بدن دست من با اين نشريه صاب مرده
من موندم Ùˆ يك مشت بچه زبون Ù†Ù�هم كه ØØªÙŠ Ø§Ù†Ø´Ø§Ù‡Ø§ÙŠ دوران دبستانشون رو هم ماماناشون براشون مينوشتن.آخه من به كي بگم خبرنگاراي يك Ù‡Ù�ته نامه وزين ØØªÙŠ Ø¹Ø±Ø¶Ù‡ تنظيم يك خبر ساده رو هم ندارن(نمونش همين نيكنام خودمون)(آقا به جاي سروسامون دادن سرويس خبر ميره واسه من Ù…ØØ±Ù…انه Ù¾ Ù¾ مينويسه كه تازه همونش هم بدرد عمه من ميخوره(سردبير:عمم) واقعا دم ظهري مخم هنگ كرده بود . Ø§ØØªÙ…الا تمام عوامل دست به دست هم دادن تا من ديوونه رو كه ميخواستم كنكور Ù�وق به جاي رشته ام (مكانيك) علوم ارتباطات شركت كنم رو از تمام كارهايي كه يه جوري به روزنامه Ùˆ روزنامه نگاري مربوطند از اين كار منصرÙ� كنه . تازگيها هم بعد از اينكه ارسال روزنامه همشهري به قله(gheleh)ما (اين قسمت رو مشهدي نوشتم)(هر چند واقعا از اين زبون مزخرÙ� متنÙ�رم(Ùˆ البته از مردم اكثرا مزخرÙ� ترش)(Ú†ÙŠ شد اين همه پرانتز تو پرانتز!!!)) ديگه ØØ§Ù„Ù… از هر Ú†ÙŠ روزنامس بهم ميخوره (من يه عمر معتاد روزنامه بودم)
(راستش نميدونم از كجا به كجا رسيدم)
بهر ØØ§Ù„ اين روزها اينقدر سرم شلوغه كه همه كار ميكنم غير از درس خوندن(هرچند موقعي كه بيكارم هم درس نميخونم)
اين روزا غير از دوسه تا نشريه دور Ùˆ برم كه نقش من در هر كدومش ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ سردبيره (ادامه دارد)
بيمرام ها بزرگان مستعÙ�ÙŠ هم ØØ§Ø¶Ø± نشدند يك خط مطلب بنويسند بدن دست من با اين نشريه صاب مرده
من موندم Ùˆ يك مشت بچه زبون Ù†Ù�هم كه ØØªÙŠ Ø§Ù†Ø´Ø§Ù‡Ø§ÙŠ دوران دبستانشون رو هم ماماناشون براشون مينوشتن.آخه من به كي بگم خبرنگاراي يك Ù‡Ù�ته نامه وزين ØØªÙŠ Ø¹Ø±Ø¶Ù‡ تنظيم يك خبر ساده رو هم ندارن(نمونش همين نيكنام خودمون)(آقا به جاي سروسامون دادن سرويس خبر ميره واسه من Ù…ØØ±Ù…انه Ù¾ Ù¾ مينويسه كه تازه همونش هم بدرد عمه من ميخوره(سردبير:عمم) واقعا دم ظهري مخم هنگ كرده بود . Ø§ØØªÙ…الا تمام عوامل دست به دست هم دادن تا من ديوونه رو كه ميخواستم كنكور Ù�وق به جاي رشته ام (مكانيك) علوم ارتباطات شركت كنم رو از تمام كارهايي كه يه جوري به روزنامه Ùˆ روزنامه نگاري مربوطند از اين كار منصرÙ� كنه . تازگيها هم بعد از اينكه ارسال روزنامه همشهري به قله(gheleh)ما (اين قسمت رو مشهدي نوشتم)(هر چند واقعا از اين زبون مزخرÙ� متنÙ�رم(Ùˆ البته از مردم اكثرا مزخرÙ� ترش)(Ú†ÙŠ شد اين همه پرانتز تو پرانتز!!!)) ديگه ØØ§Ù„Ù… از هر Ú†ÙŠ روزنامس بهم ميخوره (من يه عمر معتاد روزنامه بودم)
(راستش نميدونم از كجا به كجا رسيدم)
بهر ØØ§Ù„ اين روزها اينقدر سرم شلوغه كه همه كار ميكنم غير از درس خوندن(هرچند موقعي كه بيكارم هم درس نميخونم)
اين روزا غير از دوسه تا نشريه دور Ùˆ برم كه نقش من در هر كدومش ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ سردبيره (ادامه دارد)
Thursday, October 10, 2002
بهنود ديگر:
...آری روزگاران گذشت آن قدر نوشتم Ùˆ بی نام به چاپ رسيد Ùˆ رساندم Ú©Ù‡ دانستم ديری است Ú©Ù‡ ديگر تکرار آن نام نيست Ú©Ù‡ نشئه Ù…ÛŒ آورد، چيز ديگری است، از جنس بقا، طلب ماندگاری. به اين جا Ú©Ù‡ رسيدی، در کلمه زندگی Ù…ÛŒ گيری Ùˆ در آن خانه Ù…ÛŒ سازی، هر نوشته خود تست Ú©Ù‡ به دنيا Ù…ÛŒ آيد Ùˆ ادامه تست Ùˆ او را Ø¢Ù�ريده ای، به کلمه عشق Ù…ÛŒ ورزی Ùˆ گاه با آن Ù…ÛŒ ميری Ùˆ باز با کلمه زنده Ù…ÛŒ شوی. Ùˆ باز Ú©Ù‡ روزگاران گذشت Ù…ÛŒ بينی Ú©Ù‡ چيزی ديگر است جز طلب نام Ú©Ù‡ تو را به کام Ù…ÛŒ کشد. Ù…ÛŒ خواهی بی ميوه به خزان نرسيده باشی Ùˆ بر وبارت بدهند. خوانده ای Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ سوزانند درختان بی بر را Ùˆ سزا خود همين است مر بی بری را. Ùˆ ناگهان در Ù„ØØ¸Ù‡ ای از Ù„ØØ¸Ø§Øª نادر عمر در Ù…ÛŒ يابی Ú©Ù‡ آری انسان با کلمه آغاز شد Ùˆ بر کاغذی سÙ�يد Ù…ÛŒ نويسی: من آغاز شده ام. من با تو متولد شدم. ØÙŠÙ� آن است Ú©Ù‡ با ياد تو بر سر نزنم.
...آری روزگاران گذشت آن قدر نوشتم Ùˆ بی نام به چاپ رسيد Ùˆ رساندم Ú©Ù‡ دانستم ديری است Ú©Ù‡ ديگر تکرار آن نام نيست Ú©Ù‡ نشئه Ù…ÛŒ آورد، چيز ديگری است، از جنس بقا، طلب ماندگاری. به اين جا Ú©Ù‡ رسيدی، در کلمه زندگی Ù…ÛŒ گيری Ùˆ در آن خانه Ù…ÛŒ سازی، هر نوشته خود تست Ú©Ù‡ به دنيا Ù…ÛŒ آيد Ùˆ ادامه تست Ùˆ او را Ø¢Ù�ريده ای، به کلمه عشق Ù…ÛŒ ورزی Ùˆ گاه با آن Ù…ÛŒ ميری Ùˆ باز با کلمه زنده Ù…ÛŒ شوی. Ùˆ باز Ú©Ù‡ روزگاران گذشت Ù…ÛŒ بينی Ú©Ù‡ چيزی ديگر است جز طلب نام Ú©Ù‡ تو را به کام Ù…ÛŒ کشد. Ù…ÛŒ خواهی بی ميوه به خزان نرسيده باشی Ùˆ بر وبارت بدهند. خوانده ای Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ سوزانند درختان بی بر را Ùˆ سزا خود همين است مر بی بری را. Ùˆ ناگهان در Ù„ØØ¸Ù‡ ای از Ù„ØØ¸Ø§Øª نادر عمر در Ù…ÛŒ يابی Ú©Ù‡ آری انسان با کلمه آغاز شد Ùˆ بر کاغذی سÙ�يد Ù…ÛŒ نويسی: من آغاز شده ام. من با تو متولد شدم. ØÙŠÙ� آن است Ú©Ù‡ با ياد تو بر سر نزنم.
نميدونم برا Ú†ÙŠ هر دÙ�عه كه وبلاگم رو روبراه ميكنم تمام ØØ±Ù�هاي Ù†Ú¯Ù�ته ام يادم ميره Ùˆ بعد از چند روز با اعصاب خورد وبلاگ رو پاك مي كنم ولي بهر ØØ§Ù„ ايندÙ�عه ميخوام بنويسم.
ديشب بعد از درست كردن وبلاگ ساعت 10:30 به اتاقم رسيدم. هم اتاقيم خوابيده بود . راستش اول دلم نيومد بيدارش كنم . بلند شدم ر�تم پايين تل�ن بزنم (اتاقم در طبقه سوم يك خوابگاه دانشجويي است) پايين وضعيت بدتر از اين بود :يك تل�ن كارتي و 10 ن�ر كه جلو تل�ن منتظر نشسته اند. از �روشگاه دو تا آبميوه ميخرم و برميگردم بالا.
سردي آبميوه روي گردن هم اتاقي ام او را از خواب بيدار ميكند. هرجوري هست ميخواهم برخورد ناجور صبØÙ… را از دلش دربياورم.(در اين مورد بعدا خواهم نوشت)
تا 12:30 با او ØØ±Ù� ميزنم ØØ±Ù�هايي كه بيشتر خالي كردن دل خودم بود تا راضي كردن اون . ØµØ¨Ø Ù‡Ù… تا 9:45 خواب بودم (جاي شما خالي)
ديشب بعد از درست كردن وبلاگ ساعت 10:30 به اتاقم رسيدم. هم اتاقيم خوابيده بود . راستش اول دلم نيومد بيدارش كنم . بلند شدم ر�تم پايين تل�ن بزنم (اتاقم در طبقه سوم يك خوابگاه دانشجويي است) پايين وضعيت بدتر از اين بود :يك تل�ن كارتي و 10 ن�ر كه جلو تل�ن منتظر نشسته اند. از �روشگاه دو تا آبميوه ميخرم و برميگردم بالا.
سردي آبميوه روي گردن هم اتاقي ام او را از خواب بيدار ميكند. هرجوري هست ميخواهم برخورد ناجور صبØÙ… را از دلش دربياورم.(در اين مورد بعدا خواهم نوشت)
تا 12:30 با او ØØ±Ù� ميزنم ØØ±Ù�هايي كه بيشتر خالي كردن دل خودم بود تا راضي كردن اون . ØµØ¨Ø Ù‡Ù… تا 9:45 خواب بودم (جاي شما خالي)
